تبليغاتX
اين شهر چقدر تاريك است
از روشني به تاريكي ،از عرش تا فرش،از رهايي تا بند،عقربه ها مي چرخند

بدون تردید از 2000 سال پیش تا کنون تغییرات مختلفی در روی زمین به وجود آمده است اما شکی نیست که یکی از این تغیرات که شاید بزرگترین آن ها هم باشد سرآمد شدن ایرانیان است . البته در پسرفت ها از اقسام مختلفش .

نکته ای که باعث شد تا حقیر به این کشف و شهود بزرگ دست پیدا کنم ، حادثه ای بود که تنها چند ساعت قبل در نزدیکی محل کار بنده رخ داد . صبح شانزدهم مهرماه وقتی آژِِیر خودروهای آتش نشانی در خیابان پیروزی پیچید طبق عادت معمول تمام ایرانیان که حوادث را با هیجان زاید الوصفی به نظاره می نشینند سرم را از پنجره بیرون برده و صحنه ای تکراری را نگاه کردم .

پژو 405 مانند یک عدد سیب زمینی ناقابل در میان شعله های آتش می سوخت و جمعیتی هم مانند من به تماشای این اتفاق تکراری ایستاده بودند . نمی دانم این چندمین پژو 405 است که اینچنین در آتش می سوزد ولی خوب به یاد دارم که از چند سال پیش که هر چند روز در میان ، خبر سوختن یکی را در میان صفحات حوادث روزنامه ها می خوانم .

مسئولیت پذیری ؟! واقعا توقع زیادی است اگر انتظار داشته باشیم که در این سرزمین کسی این واژه را در میان رفتارهایش لحاظ کند . انسانی نیستم که غرب را کعبه آمال خود بداند ولی براساس آنچه از طریق رسانه های بزرگ کشور بارها خوانده ام برند های بزرگ خودروسازی دنیا مانند بنز ، تویوتا و ... به محض مشاهده کوچکترین اختلالی در یک خودروی تولیدی تمام نمونه های تولید شده در آن تاریخ را از سراسر جهان جمع و رفع نقص می کنند .

 اما در کشور ما با آتش گرفتن اولین خودرو چه اتفاقی افتاد ؟ هیچ . چون مطمئنا همه مقصر بودند جز شرکت خودرو ساز . دومین ، سومین و بالاخره چهارمین خودرو که در آتش سوخت سرانجام مسئولان طناز ایران خودرو لب به سخن گشوند که ای وای چه نشسته اید که در تولید یک قطعه اشتباهی کرده ایم !

در آن زمان همه کمی امیدوار شدند که دیگر شاهد آتش گرفتن این خودروها نیستند اما این تنها آرزوی بیهوده بود چرا که پس از چندی روز از نو ، روزی از نو . اگر اشتباه نکنم هم اکنون نزدیک به 3 سال از آتش گرفتن اولین خودرو می گذرد واین ماجرا همچنان ادامه دارد .

اما در این میان آنچه از همه چیز دردناک تر است بی توجهی مردم به سهل انگاری چند ساله این شرکت خودروسازی است چرا که براساس آمار ، این خودرو در کشور مان و حتی پس از وقوع این آتش سوزی کی از پرفروش ترین هاست . به راستی ما را چه شده است ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:37  توسط هادي زندی | 

دیروز شصت و پنجمین داربی بزرگ شهر تهران برگزار شد . یک بازی فوتبال با نتیجه ای تکراری . دیروز وقتی سوت داور به صدا درآمد کسی خوشحال نشد . بازهم مساوی . نتیجه ای که فرضیه دولتی بودن تعداد گل های این بازی خاص را به اثبات رساند .

امروز روزنامه اعتماد در صفحه اولش با فونتی نسبتا بزرگ اینگونه آورد: بازی خصوصی - نتیجه دولتی ! این تیتر زده شد تا دیگر کسی در تشریفاتی بودن داربی پایتخت ایران تردید به دل خود راه ندهد . تا همه بدانند که نتیجه بازی استقلال و پرسپولیس در جایی به غیر از استادیوم آزادی رقم می خورد . بازی دیروز با کسب یک امتیاز برای هر ۲ تیم به پایان رسید تا همگان باز هم صحبت های ۲ سال پیش صفایی فراهانی ( نماینده اصلاح طلب و پیشین مجلس شوراری اسلامی  و رییس سابق فدراسیون فوتبال ) را به یاد آورند زمانی که در مصاحبه ای گفت : « در فینال جام حذفی سال ۸۷ که میان استقلال و پرسپولیس و چند روزی پس از حادثه کوی دانشگاه برگزار می شد با تلفنی به من گفته شد که دستور داده شده تا بازی با نتیجه مساوی به پایان برسد ! » البته در آن زمان به نقل از خود فراهانی وی مسئولان امر را توجیه کرده بوده که امکان تساوی در بازی فینال وجود ندارد .

شاید با اتکا به همین خاطرات بود که دیروز و با به ثمر رسیدن گل تیم استقلال هیچ کس بازهم در مساوی شدن نتیجه بازی شک نکرد تا جایی که محسن خلیلی مهاجم مصدوم تیم قرمز شهر تهران هم در استودیوی شبکه سوم سیما بر تساوی ۲ تیم بارها تاکید کرد .

جمعه بعدازظهر در استادیوم آزادی توپ ها یکی پس از دیگری از جلوی دروازه ها به بیرون رفت تا صد هزار نفر بازیچه دست گروهی دیگر شوند . بازی باید مساوی می شد تا امنیت حفظ شود . آری بازی با چند اشتباه فاحش داور کویتی و سرگرم شدن میلیون ها نفر در عصر نخستین جمعه پاییز به پایان رسید . این رقابت تمام شد تا کسانی که جمعه به هر کاری به جز دیدن فوتبال مشغول بودند به ببیندگان این بازی ریشخند بزنند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:32  توسط هادي زندی | 

شغل شریف روزنامه نگاری ، خبرنگاران زحمتکش ، مشغله ای سخت و زیان آور و ...

این عبارات برای کسانی که از راه نوشتن لقمه نانی بدست می آورند ، کلمات آشنایی به شمار می روند . اما آیا واقعا روزنامه نگاری در این سرزمین ، شغل شریفی است ؟

پیش از هر چیز به این مسئله اعتراف می کنم که کلی گویی در مورد یک حرفه و شاغلانش  امری مذموم است . این خود ، یکی از اعتقادات نویسنده این سطور است ، در ادامه مطلب به هیچ عنوان قصد مرتکب شدن چنین اشتباهی را ندارم بلکه تنها نیت بنده صحبت درباره تجربیات شخصی در این ارتباط است تجربه ای که قدمتی نزدیک به 6 سال دارد و در محیط یک هفته نامه سراسری ، 2 روزنامه سراسری و چند هفته نامه محلی به دست آمده است .

اما آنچه مرا بر آن داشت که این عقده فروخورده را به صورت یادداشتی بر صفحه وبلاگم بگذارم رفتار اخیر یکی از قلم به دستان ( همکاری قدیمی در هفته نامه های محلی همشهری محله ) بود که روز گذشته اتفاق افتاد .

ماجرا از این قرار بود که با نزدیک شدن هفته نیروی انتظامی قرار شده بود بنده 4 صفحه پرونده را درباره نیروهای انتظامی منطقه 14 تهران و فعالیت هایشان به رشته تحریر درآورم . به این منظور با نیت به دست آوردن شماره های تلفن همراه روسای کلانتری های این محدوده با دوستی که مسئولیت نگارش خبرهای حوادث را بر عهده دارد تماسی گرفته و این شماره ها را از وی طلب کردم . فرد مذکور در جریان این تماس تلفنی پاسخی را در جواب تقاضایم مطرح کرد که در نوع خودش بسیار جالب توجه بود . او از در اختیار نداشتن شماره ها می گفت و اینکه هر هفته به منظور جمع آوری خبر های حوادث از طریق مرکز 118 تلفن کلانتری های منطقه را به دست می آورد !!!

نمی دانم چرا ولی به محض شنیدن این ادعای بی مورد به یاد عادت زشت بعضی از قلم به دستان این سرزمین افتادم . عادتی کهنه که باج خواهی نام دارد و در مطبوعات مختلف اشکال متنوعی دارد . به این مضمون که اگر خبرنگاری که چند شماره تلفن بیشتر از تو دارد ، در صفحات تو سهمی داشته باشد شمارهای تماس برای گردآوری مطلب با سرعتی بیشتر از سرعت نور در جلوی چشمانت ظاهر می شوند و در غیر اینصورت باید قید نوشتن آن مطلب را به دلیل گرفتار شدن در پیچ و خم مراحل اداری بزنی .

البته این برای نخستین بار نبود که بی اخلاقی بعضی از شاغلان در این حرفه را به نظاره می نشستم . سال گذشته در چنین ایامی بود که سردبیر هفته نامه ای سراسری بودم و به ناگاه با یاوه های چند نفر از به ظاهر دوستان مورد غضب مدیر مسئول نشریه ( شخص تاجری که به قول یکی از همکاران بهتر بود در حجره اش با چرتکه مشغول حساب و کتاب اموالش باشد و کاری با عالم نشر و فرهنگ نداشته باشد) قرار گرفتم و کارم را از دست دادم . در آن زمان هم یکی از همکاران قدیمی ، تیم مطبوعاتی جدیدی را با مبلغ درخواستی کمتر برای در اختیار گرفتن نشریه به جناب مدیر مسئول پیشنهاد کرده بود .

اما نه ! این بی اخلاقی هم پایانی بر بی اخلاقی های همکاران گذشته نبود . خوب به خاطر دارم که در ابتدای شروع کارم در یکی از نشریات محلی چگونه سردبیر نسبتا محترم ، صفحات بنده را در اختیار همسر محترمشان قرار می دادند آنهم کسی که به شهادت بسیاری قلمی در خور کار مطبوعاتی نداشت .

چه بسیارند این خاطرات نازیبا در ذهن روزنامه نگاران . قضاوت این بحث باشد با کسانی که قلم به دستند و یا روزگاری روزنامه نگار نام داشته اند . شغل شریف روزنامه نگاری . آیا این شرافت همیشگی  است ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:37  توسط هادي زندی | 

عادت می کنیم . به همه چیز . حتی به یکی از قانون های نانوشته ی عالم که می گوید علت های مختلفی در جهان در هر حالتی معلولی خلق می کنند تا تو را در افسردگی غوطه ور سازند .

این بار قانون نانوشته یاد شده ، یکی از دلخوشی های دیگرم را هدف گرفته و با خود به عالم نیستی و یغما خواهد برد. صحبتم درباره ضمیمه پنجشنبه های روزنامه اعتماد است . یک هفته نامه 32 صفحه ای که بنا به دلایلی که برخودم هم پوشیده است بسیار به آن عادت کرده ام و شاید بهتر باشد که از فعل گذشته استفاده کنم و بگویم که عادت کرده بودم . ماجرا از این قرار است که وقتی پنجشنبه این هفته روزنامه اعتماد را خریدم و به سراغ ضمیمه اش رفتم  با خبری نه چندان جالب رو به رو شدم.

« شاید این ضمیمه از هفته آینده منتشر نشود .»

شما را نمی دانم ولی برای کسی که در زندگیش تفریح معنایی ندارد و تنها خواندن چند صفحه و چند سطر نوشته ، تنوع را برایش معنا می کند ، خواندن این جمله کمی تا قسمتی افسرده کننده است .

می دانم که عادت می کنم همانطور که به نخواندن « شرق »  خو گرفتم و همانگونه که پس از چندی «هم میهن»  را بر روی کیوسک ها ندیدم و بر همان اساس که به دلیل افزایش قیمت « شهروند امروز» عطای خواندن این مجله را به لقایش بخشیدم .

این هفته نامه هم تعطیل می شود تا بازهم برای بار نمی دانم چندم بفهمم که دنیا زیبا نیست . به هیچ وجه.

به رسم دیرینه خودم پس از خواندن چنین اخباری ، سیگاری می گیرانم و چشم هایم را به دیواری می دوزم .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:18  توسط هادي زندی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وب نوشته هايي در باره تمام آن چيز هايي كه در هياهوي اين شهر تاريك حتي لحظه اي از خاطرات اهالي را به خود اختصاص نمي دهد ، درباره تمام كساني كه برده هايي بيش نيستند زير دست استعمارگران نو و ظلم هايي كه همچنان ادامه خواهد يافت ...

نوشته های پیشین
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
و زن شيطان بود
تابناک
خبرگزاری میراث فرهنگی
علی شاکر
فرید مدرسی
امید توشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان