![]() |
![]() |
|
| از روشني به تاريكي ،از عرش تا فرش،از رهايي تا بند،عقربه ها مي چرخند |
|
نمی دانم تا کنون نواحی میانی بدنتان سکوی های سیمانی استادیوم پیر ایران ، ورزشگاه یکصد هزار نفری آزادی ( شما بخوانید محل صندلی هایی که شکسته و اکنون وجود ندارند) را لمس کرده است یا خیر ؟ اگر پاسختان مثبت است که احساس نویسنده این سطور و همچنین محتوای سطر های بعدی را کاملا درک خواهید کرد اما چنانچه از بانوان ایران زمین باشید ( که اجازه ورود به این محوطه را به دلیل شنیدن ناسزاهایی با محتوای پیوند دادن خواهر و مادر افراد ندارند) و یا اگر مذکری باشید که به هر دلیلی با این فضای عجیب و غریب محشور نشده اید بهتر است ادامه نوشته را بخوانید و بدانید اگر روزی گذرتان به این منطقه از تهران بیافتد شاید شما هم با چنین وضعیتی سر و کار داشته باشید . شب گذشته تیم آبی پایتخت که بنده هم از طفولیت هوادارش بوده ام با تیم آبی شهر اهواز مسابقه ای داشت . به دلیلی که نمی دانم علاقه به گذران وقت بود و یا لذت بهره بردن از تفریحات سالم !! قصد دیدن این بازی در ورزشگاه آزادی را کردم . با مترو و اتوبوس و طی چندین مرحله مسافرت درون شهری در شامگاه پنجشنبه شب راه میعادگاه هوادارن فوتبال ایران را در پیش گرفتم . از آنجایی هم که می دانستم در بدو ورود توسط عزیزان نیروی انتظامی یا به قول دولت پاسبد تفتیش بدنی خواهم شد بدون همراه داشتم کیف یا هر وسیله مزاحمی راهی این سفر درون شهری شده بودم . سرتان را درد نیاورم به ورزشگاه رسیدم و پس از صرف هزینه ای برای خرید بلیط راهی گیت ورودی بازرسی شدم . در مرحله اول سربازی نگاهی به من کرد و از بنده خواست سوگندی بخورم که هیچ ماده منفجره ای را به همراه ندارم !!! من هم چنین کردم . کمی نگاهم کرد و اجازه ورود را صادر کرد . اما ماجرای نه چندان جالب ولی خاطره ساز در مرحله بعدی بازرسی رخ داد . جایی که سربازی از اهالی شهرهای دورافتاده ایران زمین با وسیله ای که به اشیای فلزی حساسیت نشان می دهد جلوی راهم را سد کرد . این در حالی بود که این سرباز بسیاری از دوستداران فوتبال را که همزمان با بنده به آن محل مراجعه کرده بودند مورد لطف قرار دارد و نمی دانم به چه دلیل بازرسی نکرد . من هم به این خیال که خون آن عده از هوادارن از بنده رنگین تر نیست خیال رفتن به داخل ورزشگاه را کردم که با فریاد آن سرباز مواجه شدم . آن هم با لحنی نه چندان شایسته . سرباز عزیز به دلیل اینکه من جلیقه خبرنگاری به تن داشتم به حقیر مشکوک شده و قصد بازرسی از وسایلم را داشت وسایلی که همه و همه در کیف جیبی و چند کلید و یک بیسکوییت و موبایل خلاصه می شد . خلاصه در جا ایستادم و آن سرباز هم به کارش مشغول شد تا اینکه ناگهان دستگاه صدایی داد . البته اصلا عجیب نبود چرا که آن جلیقه مملو از زیپ های فلزی بود و قائدتا باید این اتفاق می افتاد و آن صدا تولید می شد . در این مرحله بود که سرباز عزیز جلیقه را از تن بنده خارج کرده و همچو موش مرده ای به دست گرفتند . از ایشان سوالات بسیار و از بنده هم جوابی به همان مضمونی که بالا گفتم رد و بدل شد . چاره چه بود سرباز باور نمی کرد که ماده ای انفجاری در جلیقه یک خبرنگار نهفته نیست . اما شاهکار این وضعیت وقتی متولد شد که سرباز عزیز بدون هیچ مقدمه ای به حقیر سراپا تقصیر نگاه مشکوکی انداخت و گفت که چهره ات به خلافکاران شبیه است بگو که چه در این جلیقه داری !!! ( البته بماند که بنده در این میان نفهمیدم که مگر بزهکاران چهره خاصی دارند ؟! ) نمی دانستم باید چه جوابی بدهم . خبرنگار این کشور باشی و بگویند چهره ات به خلافکاران !!! شباهت دارد . لحظه ای حس کردم که غرورم را در زیر پایی پایمال شده یافته ام . هر چه بود سرباز پس از دقایقی که لباس را خوب زیر و رو کرد اجاز ه ورود را صادر کرد . در جریان بازی هم تیم محبوبم 6 گل به تیم اهواز زد و باعث به وجود آمدن ثانیه های خوبی شد. اما آنچه از این شب تا همیشه در خاطرم می ماند . حرف آن هموطن پلیس بود و عقیده اش برای سنجش سلامت فکری کسانی که موی بلند و صورتی بدون مو دارند . حتی اگر انسانی اهل فرهنگ باشند .از جهاتی تلخ ولی از چشم اندازی جالب بود و به یاد ماندنی .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط هادي زندی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:6 توسط هادي زندی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:40 توسط هادي زندی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وب نوشته هايي در باره تمام آن چيز هايي كه در هياهوي اين شهر تاريك حتي لحظه اي از خاطرات اهالي را به خود اختصاص نمي دهد ، درباره تمام كساني كه برده هايي بيش نيستند زير دست استعمارگران نو و ظلم هايي كه همچنان ادامه خواهد يافت ...
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
و زن شيطان بود تابناک خبرگزاری میراث فرهنگی علی شاکر فرید مدرسی امید توشه |
|
RSS
|