تبليغاتX
اين شهر چقدر تاريك است
از روشني به تاريكي ،از عرش تا فرش،از رهايي تا بند،عقربه ها مي چرخند

شاید آن روز که عده ای واژه شرم را در برگ های لغت نامه هایشان معنی می کردند ، تصور نمی کردند که واژه ای را ثبت می کنند که بهترین هدیه است به پیشگاه ناپاک دسته ای به اصطلاح قلم به دست ایرانی .

هم آنهایی که دنیا را از پشت صندلی های چرخ دارشان می نگرند و خود را در هیبت روشنفکری می دانند .

خبرنگار برای اینان چیست به جز دستمالی که می توان به راحتی دورش انداخت و روزنامه نگاره ها نیستند برایشان جز کاغذ پاره هایی که اسکناس هایی ناپاک را می آفریند .

کسانی که شاید تنها چند روزی هم قلم در دستانشان بازی نخورده باشد در چنین اوضاعی است که خود را حق به جانب می دانند برای تحقیر قلم به دستان دیرینه .

روزی که اسکناس ها در دستانشان بازی خورند آن روز نفس کشیدن را بر حبرنگار بیچاره زیر دست مجاز می دانند و روزی دیگر که صفرهای حساب هایشان کمی در جایشان می جنبد آن خبرنگار را اضافی ترین موجود عالم در آنطرف میزهایشان می دانند .

خدای را سپاس از بندگی که فقط برازنده اوست و نه کسانی که خود را روزی ده این و آن می دانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط هادي زندی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وب نوشته هايي در باره تمام آن چيز هايي كه در هياهوي اين شهر تاريك حتي لحظه اي از خاطرات اهالي را به خود اختصاص نمي دهد ، درباره تمام كساني كه برده هايي بيش نيستند زير دست استعمارگران نو و ظلم هايي كه همچنان ادامه خواهد يافت ...

نوشته های پیشین
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
و زن شيطان بود
تابناک
خبرگزاری میراث فرهنگی
علی شاکر
فرید مدرسی
امید توشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان