![]() |
![]() |
|
| از روشني به تاريكي ،از عرش تا فرش،از رهايي تا بند،عقربه ها مي چرخند |
|
مشترك ارزان قيمت در دسترس مي باشد فرياد شهر به اوج مي رسد ، خورشيد با تمام توان بر سر شهروندان نور مي بارد ، خيابان زير گام هاي سريع اهاليانش تاب از كف داده ، سه ، دو ، يك و اينك چراغ سبز مي شود ، همهمه بوق ماشين ها كه گوش هايت را به لرزه در مي آورد به خود مي آيي و مي فهمي كه قرار است بقيه مسيرت را در گهواره خيابان قفل شده بگذراني ، مردمك هايت با تمام قوايشان راهي مي جويند اما چاره تو در انتظار است، پس آرام مي گيري و چشم هايت را به حال خودشان رها مي كني تا در پس ديوار هاي شهر غبار گرفته ، نوشته هايي را بيابي كه ثانيه هايت را با آن ها قسمت كني. هنوز چشم هايت در تب و تابند كه تصويري تو را به خود مي خواند ، در بستر دود و صدا تصويري از جديدترين اختراع بشري كه تلفني است زيبا ، تو را با خود به رويا مي برد ، هنوز با تصوير همسفري كه صداي بوق مهيبي تو را به جلو فرامي خواند قفل خيابان كمي بازتر شده ، گويي در نمايشگاهي قرار گرفته اي با تابلوهايي كه هريك براي ساختن رويايي بزرگ كافي است . تابلوها يكي پس از ديگري تو را بدرقه مي كنند تا به ساختماني برسي كه مامن تمام آن روياهاست ، چشم هايت تب و تاب عجيبي را در وجودت شعله ور ساخته اند ، درمان دردت در قلب ساختمان بلند خلاصه مي شود پس دل به دريا مي سپاري و تن در رود خانه انسان هايي كه به مانند تو سحر و جادوي ساختمان اسيرشان كرده . گويي بنايي كه نام علاالدين را با خود يدك مي كشد چراغ جادويي را در دل خود دارد ، هنوز به داخل نرفته اي كه فشار جادوشدگان ديگر تو را در بطن رود جاي مي دهند ، سرگيجه اي عجيب آزارت مي دهد ، تو كه با چند تصوير ، روياها براي خود ساخته بودي اينك در ميان مغازه هايي جاي گرفته اي كه آن روياها را برايت به حقيقت تبديل كرده اند انگار كه چشم كم آورده اي براي ديدن اينهمه اختراع موجو دوپا ، تلفن هاي همراه هريك زيبا تر از آن يكي تو را به خود مي خواند ....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:21 توسط هادي زندی |
|
|
فرياد هايي كه خاموش مي ماند دست هاي كوچك بر اسكناس ها بوسه مي زنند ، اسكناس هاي نو و كهنه كه گويي ثانيه هاي عمر زناني را از آن خود كرده اند تا با غلت خوردن خورشيد در آغوش آسمان يكي از چند ملعبه اي باشند كه انساني را پشت ديواري شيشه اي سرگرم سازند ، همويي كه چرخش عقربه هاي خسته ساعت بر تن ساعت قديمي ديواري تنها ثانيه هايي را برايش به ارمغان مي آورند كه همزيستي اجباري با برگ هايي كاغذ ، اسكناس ها و صفحه اي مانيتور را به جان بخرد تا در ثانيه هايي پاياني روز بتواند صورت خندان كودكش را در چارچوب خانه بهانه لحظه اي لبخند سازد و ساعت هاي مانده تا ساعت صفر را به اميد فرداهايي بهتر بگذراند . جمله آشنايي است عبارتي كه كه از لا به لاي لب هاي پير و جوان در فضاي بانك ها مي پيچد ، كلماتي كه رنگ دلسوزي بر تن خود دارد و از حضور زناني مي گويد كه حياتشان از بام تا شام در چارچوبي كوچك از چوب و شيشه تداوم ميابد ، ثانيه ها ، دقيقه مي شوند و روزها ، ماه تا زنان در چارچوبي اينچنين نيز حكايت نبرد براي بقا را روايت كنند ، تا بجنگند با تكراري كه نقشه هاي بزرگي براي از پاي درآوردنشان را طرح مي زند تا با زهم لبخند را بر لبان كودكانشان ببينند . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:47 توسط هادي زندی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وب نوشته هايي در باره تمام آن چيز هايي كه در هياهوي اين شهر تاريك حتي لحظه اي از خاطرات اهالي را به خود اختصاص نمي دهد ، درباره تمام كساني كه برده هايي بيش نيستند زير دست استعمارگران نو و ظلم هايي كه همچنان ادامه خواهد يافت ...
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
و زن شيطان بود تابناک خبرگزاری میراث فرهنگی علی شاکر فرید مدرسی امید توشه |
|
RSS
|