![]() |
![]() |
|
| از روشني به تاريكي ،از عرش تا فرش،از رهايي تا بند،عقربه ها مي چرخند |
|
گاهي به اطرافت نگاه كن قدم ها پيوسته بر زمين فرود مي آيند ، عقربه ها بي وقفه به دنبال هم مي دوند ، التماس ها سرانجامي جز بي اعتنايي نمي يابند . نگاه هاي عابران همچون تازيانه هايي در هوا مي گردند تا بازهم دستفروشي فريادها برآورد براي بقا . تا باز هم سهم يك انسان از تمام عالم را بساطي كوچك شكل دهد . فراموش شدگاني كه اميدشان را به دست هاي سرد عابران گره مي زنند تا شايد اسكناسي بر كف اين دست هاي سر خورده و دقيقه اي از حياتشان را با طعم غريب شادي پيوند زند . آناني كه گويي زندگيشان شباهتي عجيب با خيابان هاي زير و رو شده شهر را در خود مي بيند ، در ميان اين فراموش شدگان زناني نيز در راه بقا مي جنگند . اينان فرياد هاي گمشده شان را در ميان همهمه رهگذران طنين مي افكنند تا بازهم ندايي در گوش ساكنان پايتخت پير پپيچد كه آري پاشيدن رنگ ريال ها به ثانيه ها زن و مرد نمي شناسد ، وقتي زبانت با طعم تلخ فقر آشنايي ديرينه را احساس كند بايد براي بودن و ماندن لباس نبرد با مشتقات بر تن كني و بام تا شامت را با طعنه هاي كوته فكران به هم پيوند زني تا كودكانت توشه هايي از حسرت را همراه سفر به بزرگسالي شان نسازند ، تا با اسكناس هاي رنگ و رو رفته دردهاي مخدر ها را براي به ظاهر شوهرت تسكين دهي و نگاه هاي نامهربان به جرم سرپرست خانوار بودن زخم هاي وجودت را عميق تر نسازند . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:47 توسط هادي زندی |
|
|
وقتي خواب و بيداري مي جنگند ساعت كه با ضرباهنگش اعلام وجود مي كند ، آغازي ديگر را نويد مي دهد. رستاخيزي نو براي مادر و كودكي كه نوازش آفتاب برايشان رنگ سفري به پهناي يك ابر شهر را دارد . كودك در آغوش مادر نسيم صبح را بر صورتش احساس مي كند تا دريابد كه قرار است او هم ، همبازي همشهريانش شود در بازي ميان آهن و دود . تا بداند كه با گذراندن ثانيه ها در ابرشهر ، تنها با چشمك زدن ستاره اي ، بزرگ خواهد شد ، حتي اگر طفلي شير خواره باشد . اينگونه است كه كودكان شهر پير در عصر نو در همهمه آهن و دود غوطه ور مي شوند تا مادرانشان به سادگي از استقلال سخن برانند و از درگيري در اجتماعي كه در ساعت هاي امروزيش براي زنان نيز حكمي مشابه مردان بريده تا كار كنند و چرخ زندگي بگردانند . اما در اين غوغاي دويدن براي ريال هاي پوشالي چه غريبند اين كودكان و چه تلخ است جنگ خواب و بيداري زير چتر چشم هاي كوچكشان . آن ها در آغوش غبار هاي سحري بزرگ مي شوند تا طعم شروع جنگ تازه را احساس كنند . نبردي براي بودن در صبح هايي كه خط شروعي است بر مسابقه دويدن و بازهم دويدن و سرانجام نرسيدن. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8:11 توسط هادي زندی |
|
|
گردش در نقطه صفر عادت كرده ايم ، به پايتخت ، به همهمه ، به استرس ، به ضربه هاي ناگهاني و به تمام عجايبي كه هر سپيده دم مي تواند قلمي باشد بر چشمان من و تو ، تا سياه شود همه جا برايمان . تا تاريك ببينيم آسمان كوچه هايي كه قرار است مامنمان نام بگيرد .چارچوبي از جنس خانه هايمان .بهانه ها مي آيند و مي روند ، نقش هايي از زندگي در ناكجا آباد. مي گويند شهر ارباباني دارد كه آباداني است فكر و ذكرشان . مي گويم چه بي محابا مي تازند بر تن خسته شهر ، چه بي دليل از پايبست ويران مي شوند يادگارهاي كودكي من و تو . خوب بخاطر دارم جلوس ارباب جديد بر تختش را . او آمد ، همراه با فرياد هايي كه شميم نو شدن را با خود داشت . چه ساده آن ارباب ستاره دار يك شبه رخت نو بر تن كرد و فرياد كشيد كه خواهيم ساخت اين تن خسته و ويران را. برگ هاي تقويم يكي پس از ديگري بر زمين بوسه زدند تا عمارت بلديه حكايتي تازه را در خود ببيند . چه زود شمارشگرها ، گوي سبقت از هم ربودند تا مژده ها برايمان تازه سازند و باز هم چه زود ، باورهايمان رنگ خاطره گرفت. بهار هياهو به زمستان فريب سرك كشيد آن روزي كه اولين برگ زرد نهال شعار به كف كفش اهالي بوسه داد. طرح جهادي ، اينگونه بود كه حروف به بازي گرفته شدند . يك سرگرمي تازه با تماشاگراني تكراري. نوشته ها نقش بست بر قامت پير شهر ، جملاتي كه آن ها هم حرف ها را به بازي گرفته بودند. ارباب تازه اينگونه سخن مي راند : كوي و برزن ها را بايد ساخت از نو . چشمها را بايد بست ، با طلوع دوباره مردمك هايتان ، شهري نو در انتظار شماست . آن زمان بود كه مانند هميشه به نظاره نشستيم هياهو براي هيچ را ،زنگ ها براي ارباب به صدا درآمد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:4 توسط هادي زندی |
|
|
سد ها شكسته مي شوند پاهايشان بازي عجيبي با پدال ها دارد ، دنده ها در دست هاي ظريف مي چرخد تا سنگيني نگاه هايي كه هنوز برابري ، واژه گنگي است در مغزهايشان ، تازيانه افكار پوسيده شان را با آسمان پيوند زنند . جاهلان اما خوب مي دانند كه پيش باخته اي بيش نيستند در بازي روزگار نو . در زمانه اي كه سرعت مي رود تا همه را پشت سر بگذارد اين زنان هستند كه باز استقامت را جلايي چند باره بخشيده اند و اين بار پشت فرمان ارابه هاي آهنين و مدرن . ثانيه هاي عجيبي بود زماني كه خبر آمدنشان در شهر ، گوش ها را نوازش مي كرد . زنان تاكسيران مي آمدند تا در غربت آهن و دود ، عقربه هاي كيلومتر شمار را به جنبش و جوش فرا خوانند . روبان ها بر آسمان بوسه زدند و غرش ارابه ها همه را به تماشاي آزموني تازه دعوت كرد ، چه بسيار بودند جاهلاني كه هيبت مردانه شان را دليلي موجه مي دانستند براي به زبان آوردن سخناني تلخ . اينان از مشقت ها ي زندگي در پشت فرمان مي گفتند و از جثه هاي ظريفي كه نمره هاي پاياني شان در اين آزمون از پيش روشن بود . از مردودي سخن مي راندند. قايم باشك هاي خورشيد و ماه در پي هم ادامه يافت تا رو سياهي را براي اين قاضيان بي عدل و داد به ارمغان آورد . اين روز ها اگر نگاهت ، زني را پشت فرمان يك تاكسي دريابد تعجب ، راهي را در وجودت نخواهد يافت . آن ها آمدند و مشقت ها كشيدند اما ماندند تا قاضيان به ظاهر مرد ديگر قضاوت هايي اينچنيني از خود بروز ندهند . اما هنوز هم مي تواني عده اي را ببيني كه از اين ماجرا توشه عبرت را پر نكرده اند و مردانه بودن اين كار سخن اول و آخرشان است .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:36 توسط هادي زندی |
|
|
جادو شدگان
خورشيد دست نوازشش را كه بر پايتخت سرزمين گربه اي شكل مي كشد ، بهانه اي مي شود براي جوش و خروش . براي ازدحام و همهمه اهالي شهري كه خواب برايش رويايي است ديرينه . در اين ميان تنها كافي است لا به لاي سيل امواج ارابه هاي نوين انسان هاي امروزي كوهپايه غرق شوي تا ببيني زناني را كه مانند مردان شهر ، تلاطم خيابان ها برايشان معنايي هرروزه دارد. اينان با در وديوار هاي خانه هايشان عهدي ندارند تا ثانيه هايشان رنگ روزمرگي بگيرد. حيات و تفكر را دلايلي موجه مي دانند براي اثبات برابريشان با مردان شهر . آن ها مي آيند و مي سازند تا عبارت « جنس دوم بودن» در برابرشان سر به خاك سايد و رنگ ببازد. يكي از چارچوب هاي كوهپايه كه مي تواند اين برابري را فرياد زند ، بنايي است كه نام بورس را با خود يدك مي كشد .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:52 توسط هادي زندی |
|
|
كتاب ها ورق مي خورند ؛ همين و بس پلك ها بر هم فرود مي آيند ، پرده ها ، يكديگر را در آغوش مي گيرند ، تابلو هاي ورود ممنوع بر گوش ها نصب مي شود تا نبينيم و نشنويم آنچه ساز مخالفي است بر نت هاي تكراريمان . مايي كه تا چندي پيش پوچي را بهانه اي به جا مي دانستيم براي محكوميت سينماي ديگري ، اين روز ها ، بي اعتنا گيشه ها را در مي نورديم ، فرياد صندلي هاي خالي سالن هاي سينما ، صداي خفيفي است در طوفان تبليغاتمان . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:42 توسط هادي زندی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وب نوشته هايي در باره تمام آن چيز هايي كه در هياهوي اين شهر تاريك حتي لحظه اي از خاطرات اهالي را به خود اختصاص نمي دهد ، درباره تمام كساني كه برده هايي بيش نيستند زير دست استعمارگران نو و ظلم هايي كه همچنان ادامه خواهد يافت ...
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
و زن شيطان بود تابناک خبرگزاری میراث فرهنگی علی شاکر فرید مدرسی امید توشه |
|
RSS
|